Back

فیلم هشتم: تازیانه - Whiplash

فیلم هشتم: تازیانه - Whiplash

خلاصه داستان

اندرو نیمن، دانشجوی جوان و جاه‌طلب رشته موسیقی در مدرسه موسیقی معتبر شیفر نیویورک، آرزوی تبدیل شدن به بهترین درامر جاز نسل خود را دارد. او با تمرینات سخت و پشتکار زیاد، در پی رسیدن به کمال موسیقایی است و امید دارد زیر نظر بهترین‌ها رشد کند.

وقتی ترنس فلچر، مربی گروه جاز مدرسه که به خاطر روش‌های خشن و بی‌رحمانه‌اش معروف است، اندرو را به گروهش دعوت می‌کند، زندگی اندرو به طور کامل زیر و رو می‌شود. فلچر با شیوه‌های سخت‌گیرانه، توهین‌آمیز و حتی روانی، شاگردان را تا آستانه‌ی شکست جسمی و روحی تحت فشار می‌گذارد. او معتقد است تنها با فشار حداکثری می‌توان به نبوغ دست یافت.

اندرو در ابتدا تحت تأثیر سخت‌گیری‌های فلتِر قرار می‌گیرد و تلاش می‌کند با تحمل شکنجه‌های روانی و جسمی، رضایت مربی‌اش را جلب کند. اما این فشارها به مرور باعث می‌شود اندرو دچار آسیب‌های روانی و عاطفی شود؛ رابطه‌اش با خانواده و دوستانش تحت تأثیر قرار می‌گیرد و حتی در زندگی شخصی و عشقی‌اش مشکلات جدی پیدا می‌کند.

در میان درگیری‌ها و تقابل‌های مکرر فلچر، اندرو چندین بار از گروه اخراج می‌شود و دوباره تلاش می‌کند برگردد. او با هر شکست و بازگشت، قوی‌تر و مصمم‌تر می‌شود تا ثابت کند لایق مقام بهترین درامر جاز است. تمرین‌های طاقت‌فرسا، تصادف، مجروح شدن انگشت و استرس شدید همه بخشی از مسیر دشوار اوست.

نقطه اوج فیلم در اجرای بزرگ گروه جاز در یک کنسرت مهم رقم می‌خورد؛ جایی که فلچر تلاش می‌کند اجرای اندرو را خراب کند، اما اندرو با روحیه‌ای شکست‌ناپذیر، اجرای استثنایی و جسورانه‌ای ارائه می‌دهد که نه تنها همه را متحیر می‌کند، بلکه فلچر را هم به تحسین وا می‌دارد.

وقتی تازیانه را دیدیم، چه دیدیم و چه گفت؟

تو نمی‌دانی که نمی‌دانی

نقل قولی از فرانسیس بیکن فیلسوف وجود دارد.

دانستن مقدار کمی فلسفه شخص را به خداناباوری می‌رساند، اما عمق در فلسفه، ذهن را به سوی دین سوق می‌دهد.

این جمله قطعا در ابتدای امر متناقض به نظر می‌رسد. فلسفه، به زمین آوردن هر چه از آسمان و آسمانی‌ست. هرچیزی که والا و اولی انگاشته شده باشد. فردریش نیچه هم فلسفه خود را "فلسفیدن با پتک" نامید، چراکه فکر او بر واکنش بناشده بود و به همین سبب، ساختارهای پیشین خود را خراب می‌کرد.

اما پرسش این است که فرانسیس بیکن چه می‌گفت؟ مگر می‌شود پس از فلسفه و درنوردیدن آسمان، دوباره به مذهب برگردیم و آسمان را به جای قبل خودش بگذاریم؟ خیر. منظور این نبود. بیکن نمی‌گوید که این برگشت از جنس بازگشت به تنظیمات کارخانه است. بلکه چیزی فراتر از یک بازگشت ساده است. یک رجعت با نگاهی دیگر. نگاهی از جنس فهمیدن دین و چیستی و کارکردش برای بشر و جامعه او. یک نگاه از جنس خواست ادراک و تحلیل.

بعید و دور نیست اگر بگوییم این مورد در خصوص هر چیزی رخ می‌دهد. گویی، زمانی که به عمق می‌رویم، آنچه بود را طور دیگری می‌بینیم. شاید اندکی فروتنانه‌. خاکسار.

در فیلم، شخصیت فلچر، فردی به شدت مطمئن و رقت‌انگیز است. او در خصوص هنر و نبوغ به دیدگاهی رسیده و بدون کمترین شکی، آنرا باور دارد. گرچه اینجا گمان نمیکنم تنها مسئله "باور" باشد. قطعا، روحیات فلچر هم از این بدرفتاری لذت می‌برد. گرچه نمی‌دانیم که او چگونه اینطور شده. می‌توان حدس زد که در ایام جوانی، خود او هم قربانی چنین افرادی بوده و اکنون در حال بازتولید و تسری ستمی است که در حقش شده است. اما او یک توجیه فلسفی از اوضاع می‌کند. ما هم از همین دریچه وارد مسئله می‌شویم.

به دیده من، فلچر یک آدم گستاخ است. گستاخی اغلب در مقابل فردی بزرگتر (چه از لحاظ سن/چه از لحاظ مرتبه) انگاشته می‌شود. اما نه. فلچر در مقابل واقعیت گستاخ است. فلچر در مقابل خرد گستاخ است. او نمی‌داند که نمی‌داند. کاش می‌دانست.

دانستن کمی فلسفه، انسان را با پوچی کیهان و هستی مواجه می‌کند. چیزی در این میان نیست. در هیچ کجا نمی‌توان یافت پیام و نوشته‌ای مبنی بر اینکه با زندگی خود چه کنیم. به کجا برویم و کدام افق را برگزینیم. البته و صد البته بسیارند راه و طریقت‌هایی که از اطراف می‌توان گرفت: ۱. کارمند شویم. ازدواج کنیم. ۸-۱۰ بچه قد و نیم قد بیاوریم تا دورمان شلوغ شود. ۲. نویسنده شویم. بنویسیم و مشهور شویم. بچه نیاوریم. بمیریم. ۳. برویم تبت و تا آخر عمر به پاک‌سازی ذهن مشغول شویم. دنیا چیزی ندارد. ۴. یک حجره در بازار بگیریم و یک ویلا در کردان بخریم. تنها مسئله، دوست و مشروب و پارتنر سکس باشد. و روز تعطیل.

هیچ‌یک از این موارد، باطل نیستند. نمی‌توان ثابت کرد عدم ارزش را. دست‌آویزی نیست. زندگی-واقعیت بسیار متکثر است. بسیار پیچیده. متکثر از جنبه‌ها. جزئیات. ساختار. اجزا. متناقض و غیرمتناقض. در کنار هم. پیوسته. مستمر. و شاید، اگر فلچر اینها را میدانست، آدم دیگری می‌بود. شاید.

فلچر بسیار در خصوص موسیقی می‌دانست. اما ای کاش، به طوری و طریقی، خیام را هم درمی‌یافت. اصلا خیام نه، ویلیام بلیک. جالب است که فلچر خاستگاهی هنری دارد. انتظار می‌رود که در معرض هنر واقع بودن، به فرزانگی شخص کمک کند. انتظار می‌رود، که هنر به مثابه آنچه فرانسیس بیکن انتظار داشت، او را اعماق و آنچه هست، مطلع کند. اما نه. بسیارند، هنرمندانی که تکنیسین هستند. غرق در تکنیک و فن و تاریخچه و اثبات "من".

قومی متفکرند اندر ره دین - قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی - کای بیخبران راه نه آنست و نه این

خیام نیشابوری

Follow us on