فیلم دوم: متریکس - The Matrix
فیلم دوم: متریکس - The Matrix
خلاصه داستان
نئو، یک هکر جوان که در روز یک برنامهنویس معمولی است و در شب یک هکر خبره، شخصی تنها و خلوتگزین است. او به دنبال حقیقت زندگی است و تمام وقت خود را صرف این جستجو میکند. یک شب در حالی که جلوی کامپیوتر خود به خواب فرو رفته، به طور اتفاقی با یک پیغام عجیب روی مونیتور کامپیوتر خود مواجه میشود. شخص پیغامدهنده، از نئو میخواهد تا بیدار شود و او را به محلی برای دیدار هدایت میکند. نئو به آنجا میرود و با شخص پیغامدهنده روبرو میشود: نام او ترینیتی است همانند او خبره در امر هک سیستمهای کامپیوتری. ترینیتی به او نوید امکان یافتن حقیقت را میدهد و به او میگوید که همانطور که او بدنبال حقیقت است، حقیقت نیز به دنبال اوست. سپس وی را نزد مورفئوس میبرد. مورفئوس حضوری کاریزماتیک دارد و میگوید تمام مدت به دنبال نئو میگشته. او از نئو میخواهد که بین حقیقت و بازگشتن به زندگی معمولی خود یکی را انتخاب کند. نئو حقیقت را انتخاب میکند. سپس مورفئوس به همراه همکارانش، فرآیندی عجیب را شروع میکنند و سیمهایی الکترونیکی را به نئو وصل میکنند. ناگهان نئو در یک محفظه پر از آب، بیدار میشود و متوجه میشود که در کشتزار جنینهای انسانی چشم باز کرده است. سپس تیم مورفئوس به نحوی او را پیدا میکنند و به سفینه خود میبرند. مورفئوس حقیقت را به نئو میگوید: دنیایی که تاکنون نئو در آن میزیسته دروغ است. سرتاسر خیال و مجاز است. دنیای واقعی فعلی، یک ویرانه است که به سبب جنگ بین انسانها و هوشمصنوعی ویران شده است. در نهایت، هوشمصنوعی از کشت انسانها برای تولید برق خود استفاده میکند و یک دنیای مجازی به نام متریکس میسازد تا ذهن انسانها در آن زندگی کند درحالیکه از بدن انسانها برای تولید برق مورد نیاز ماشینهای هوشمصنوعی بهره بگیرد. و به منظور حفظ امنیت سیستم متریکس تعدادی برنامه کامپیوتری در سیستم نقش نگهبانان را ایفا میکنند: آنان هرگونه عصیان، جستجو برای حقیقت را سرکوب کرده و در نطفه خفه میکنند. مورفئوس توضیح میدهد که او امید به ظهور و بازگشت یک ناجی دارد و این ناجی انسانها را آزاد میکند و اینکه حال، ناجی خود را پیدا کرده است. اما نئو در خود بسیار تردید دارد. مورفئوس او را نزد یک پیشگو به نام اوراکل میبرد تا به سفر معنوی کمک کند. اوراکل به نئو میگوید که در لحظه حساسی باید یک انتخاب مهم انجام دهد و اینکه دلباختگی او به ترینیتی در چهرهاش پیداست. در راه بازگشت، خیانت یکی از اعضای تیم مورفئوس موجب درگیری میان مورفئوس و نگهبانان متریکس میشود. مورفئوس مغلوب و اسیر آنان میشود و تمام افراد تیم مورفئوس کشته میشوند. نئو و ترینیتی فرار میکنند و در دنیای واقعی، از فرد خائن انتقام میگیرند. حال، آنان باید مورفئوس را از چنگ نگهبانان متریکس نجات دهند و به این سبب نقشهای را طرح میکنند. نئو به سبب آنچه اوراکل به او گفته جسارت ویژهای پیدا کرده و به همین سبب پیشنهاد نقشهای غیرممکن را میدهد. وی توضیح میدهد که ایمان و باوری غیرقابل توضیح پیدا کرده و به همین سبب ترینیتی با وی همراه میشود. آنان در کمال اعجاب موفق به آزادکردن مورفئوس میشوند. مورفئوس و ترینیتی فرار میکنند اما یکی از نگهبانان به نام مامور اسمیت از مانع فرار نئو میشود. نئو مجبور به مبارزه تنبهتن با مامور اسمیت میشود. اما مامور اسمیت در لحظات آخر موفق به کشتن نئو میشود. مورفئوس ناامید از باور خود، بهتزده است. ترینیتی اما، بر بالین نئو، عشق خود را به وی ابراز میکند و او را میبوسد. نئو به زندگی برمیگردد و مامور اسمیت را نابود میکند. او همان منجی موعود است.
وقتی متریکس را دیدیم، چه دیدیم و اصلا چه گفت؟
۱. فرآیند هویت: از هستی به کیستی و فراسوی آن
تولد به عنوان ابتداییترین پدیده در بیوگرافی فرد، آغازگر خطزمانی سرگذشت وی است. اکنون وی درد را حس میکند، نفس میکشد و نیازمند توجه است. او دیگر با مادر یکتا و یگانه نیست و درد این فراق را در لحظه نخستین خروج از رحم فریاد کرده است. این فراق، یک فراخوان اولیه برای پذیرش فردیت اگزیستانسیال فرد در مقابل گرایش به جمع و احتمال یافتن تعادلی مابین این دو مورد است. به عبارت دیگر، کیستی فرد در این چشمانداز، مسیر زندگانی فرد در اجتماع و فرهنگ وی است. امیدها، آرزوها، نگرانیها و یاسهای وی، محیط، ژن، تاریخیت و جبر حاصل از آن و مقداری کمی ارادی وی را شکل میدهند. اینکه فرد تحت تاثیر این موارد به چه کسی بدل میشود و چه هویتی پیدا میکند، مسئلهای همواره جدی در زیست و تاریخ بشر بوده و هست. متفکران و اندیشمندان هر یک، طریقت و مسیری برای پرورش افراد پیشنهاد کردهاند تا بتوان جامعهای پویا، اصیل و آیندهدار را متصور بود. افلاطون و توماس هابز این مورد را در سایه فلسفه سیاسی و رسالت سیاست میبینند و ژان پل سارتر، ویکتور فرانکل و رولو می نیز، این مورد را در پرتو امری فردی و رواشناختی.
بسیار مهم است که یک فرد تازه متولد شده، به چه کسی تبدیل میشود. این مهم، تعیینکننده سرنوشت تاریخ و ملتهاست و منشا شعف و رنج بشر در طی تاریخ بوده است. به بیانی دیگر، یک نوزاد بالقوه میتواند هم به آدولف هیتلر بدل گردد و هم به حافظ شیرازی. آگاهی و روشنبینی در مقابل شرارت و سیاهی دل. و سوال این است که چه چیزی و چه چیزهایی بر این فرآیند تاثیرگذار هستند. قطعا جهان خواهان هرچه بیشتر گوتهها، حافظها و ماندلاها است. اما علیرغم این خواست و اراده، اغلب چنین نیست و برداشت این است که منابع و زمان هزینه میگردد اما افرادی مستقل و متمدن و مفید، تحویل جامعه نمیشوند. این صحبت از خانواده و دوران کودکی شروع میشود و گریبان محیط، روزگار، امر سیاسی، امر اجتماعی و در نهایت فرهنگ را میگیرد.\nو در آخر همه اینها، پرسشی که بس ارادهمند و اگزیستانسیالیت است کُنه مطلب را در خود جای میدهد. آمدن و تولدمان دست ما نیست. اما آیا میتوان خفته نزیست و به آگاهی فراسوی زندگی روزمره و متوسط همگانی دست یافت؟
متریکس ساخته ۱۹۹۹ یک بلی قاطعانه به این پرسش ارائه میکند. متریکس عملا از عبارت بیدارشدن برای رخدادهای فیلم نسبت به شخصی اصلیاش استفاده میکند. همچنین، سمبلیسمی که در روایت فیلم برقرار است، عملا تمایزی فضایی میان جهان موهومات و جهان واقعیت برقرار میکند بطوریکه رنگ زمینه جهان واقع آبی تیره و رنگ جهان موهومات سبز است. گرچه مسئله بیداری در عرفان و فلسفه همواره مورد نظر و توجه بوده است، اما توجه یک فیلم ۱۹۶ دقیقهای و محوریت قراردادن آن در این فضای توام با امر مصرف و رویکرد سطحی، پدیدهای جالب است.
متریکس همچنین به پرسش قبلی این متن آری میگوید: میتوان خفته نزیست و بیدار شد. چنانکه در فیلم مبرهن و واضح است، بیداری بدل به یک توانایی شگرف گشته و زیستن را غنا میبخشد. اما بیداری چیست؟ آیا صرفا یک برخواستن از خواب و آب به صورتزدن است؟ آیا فهمیدن ذات غیب جهان است؟ آیا استحصال یک پذیرش در برابر طبیعت است؟
به عقیده نگارنده، پاسخ درست این پرسش در بدستآوردن نگاهی گسترده و شخصی در قبال مفهوم زندگی است. اینکه فرد بتواند به استفهامی گسترده در خصوص تولد، زیست و مرگ خود نائل شود و به نگرش و اندیشهای شخصی را از تمامیت اگزیستانسیال خود بدست یابد.
مغاک هستی سیاه است و نگریستن به آن، آدمی را وادار به پرسش و جستجو میکند. گشت، گذار و پویش. همچنین او را در مسیر کیستی سوق میدهد. چراکه هستی کافی نیست و هستی امکان فائق آمدن به سیاهی جهان را به بشر نمیدهد. کیستی نیاز است و مطابق جهان متریکس، تنها امکان بازسازی ویرانشهر، ظهور یک کیستی روشنضمیر است. یک منجی. داستانی کهن از اساطیر بشری.
۲. که در متریکس زندگی میکنیم یا نه
ممکن است پس از دیدن متریکس و صحبت با دیگران پیرامون آن، ایدهای شکل گیرد. به این حالت که گویا همین الان در متریکس هستیم. حتی این صحبت مطرح میشود که شاید کسانی میخواهند ما در متریکس باشیم. چه اینکه همین الان هم در چه متریکس هستیم و نمیدانیم.
چندی پیش، دوستی به نقل از آشنایی میگفت که در متریکسهای فراوانی هستیم: رسانه، اخبار، صفحات نمایش LCD و غیره. در ابتدا، به نظر نگاه جالب و عمیقی میآید. تاثیر موارد نامبرده بر ذهن و زندگی ما برای همگان روشن و واضح است. اما شاید بتوان چیز دیگری یافت. هر چه باشد، متریکس (یا هر آنچه از آن نمیدانیم و بر ما میگذرد) آن چیزی است که قابل لمس و دیدن نباشد. رسانه بیپروا حضور خود را به گوشمان میرساند. اخبار راهشان را به ذهن ما پیدا میکنند و نمیتوانیم بدون استفاده از گوشی در دنیای امروز راحت زندگی کنیم. اما چه چیزهای دیگری هستند که بر ما میگذرند و ما نمیتوانیم بر روی آنان انگشت بگذاریم؟
زندگی انسان تاثیرپذیرفته از ژن و محیط است. اینکه در چه بطنی شکلی گرفتیم و در کجا و چگونه بزرگ شدیم. اینکه چگونه مفهومی مثل راستگویی یا وفاداری را فهم کردیم و چگونه رذالت را تعبیر کردیم و آن را از زندگی خود طرد کردیم. ما تمامی اینها را باور میکنیم. و خیلی سخت از باورهایمان دست میکشیم. باورهای ما یعنی بقای ما، معنی زندگی ما و ارزش ما. و دقیقا همین موارد، یک تعصب ایجاد میکنند. باورها میشوند بقا. و به همین سبب نزاعهای تاریخی امکانی برای توضیح مییابند. از طرفی، واقعیت پدیدهای بسیار پیچیده است. نمیتوان تمامش را دید/فهمید. بنابراین، نمیتوان به یقین درست را از غلط تمییز داد. چه بسا آنچه درست است، باورهای ما را نقض کند. و وسوسه شویم که از امر 'درست' صرفنظر کنیم. گویا آنقدر نمیارزد. اما یک پرسش. آیا راهی هست که بتوان آدم بهتری بود؟ احتمال میدهم که اگر هماکنون اینجا هستید، تاحدودی آرمانگرا باشید. پاسخ این است که، شاید. بستگی دارد به اینکه چقدر برایتان ارزش داشته باشد.
در امتداد خط فکری بالا، بهتر است متریکس را در خودمان جستجو کنیم. متریکس آن بیرون نیست. متریکس درون ماست. یک مثال: پسری و دختری قرار ملاقات میگذراند. پس از خوردن قهوه و دمنوش و هرآنچه در کافه هست و هست، دختر منتظر این است که پسر حساب کند. پسر از طرفی، تصور میکند که شایسته است دختر ارادهای هرچند مختصر در جهت نصف کردن مخارج نشان دهد. آنها هر دو برای چند لحظه درگیر فکر هستند.
این مناسبات از کجا آمدهاند؟ و گیریم که دانستیم از کجا آمدنشان را. چه معنایی دارند و اینکه چکارشان کنیم؟ آیا همیشه و تا ابد امری خوب و خیر هستند؟
ممکن است کسی بگوید که "خیلی هم قشنگ است. این مورد عشق و احترام پسر را به دختر میرساند." پاسخ این است که، بلی. دقیقا. این همان متریکس شماست. این همان چیزی است که باور کردید. چون هر جا نگاه کنید همین است. اگر متریکستان را دوست ندارید، یک پیشنهاد این است که پسر یک فلاسک آب جوش بیاورد و دختر چند تا نسکافه ۳ در ۱. و اینگونه ارادتی معنادار را به هم ابراز کنند.
اتفاقا یک دلیل شریف و ارزنده بودن هنر، امکان ایجاد یک قاب برای دیدن، شنیدن و حس یک ذهنیت دیگر است. در کنار تفکر نقاد، هنر روزنهای قابل اتکا برای گذر از 'متریکس'هایمان است. به نحوی که به جایی برسیم که بتوانیم خود ارزشهایمان را بسازیم و زیست اصیلی را رقم بزنیم.