Back

فیلم ششم: جاماندگان - The Holdovers

فیلم ششم: جاماندگان - The Holdovers

خلاصه داستان

The Holdovers در دههٔ ۱۹۷۰ میلادی در یک مدرسهٔ شبانه‌روزی پسرانهٔ نخبه‌گرا به نام باردم اسکول در ایالت ماساچوست جریان دارد. با نزدیک شدن به تعطیلات کریسمس، بیشتر دانش‌آموزان به خانه بازمی‌گردند، اما چند نفر به دلایل مختلف ناچارند در مدرسه بمانند. مدیریت مدرسه وظیفهٔ مراقبت از این گروه کوچک را به پل هانام (با بازی پل جیاماتی)، معلم تاریخ سخت‌گیر و بدخلق مدرسه می‌سپارد؛ کسی که میان دانش‌آموزان چندان محبوب نیست و سبک آموزشی خشک و کهنه‌ای دارد.

در نهایت، پس از رفتن ناگهانی یکی از دانش‌آموزان، تنها فرد باقی‌مانده در مدرسه آنگوس تاپر (دومنیک سسا) است؛ نوجوانی باهوش، حساس، اما دردسرساز که به‌دلیل مشکلات خانوادگی و روابط سرد با مادر و ناپدری‌اش جایی برای رفتن ندارد. همراه آن‌ها مری لمبرت (دایو جوی رندولف)، سرآشپز مدرسه، نیز در ساختمان می‌ماند. مری زنی دلسوز و مهربان است که مدتی پیش پسرش را در جنگ ویتنام از دست داده و غم فقدان هنوز در زندگی‌اش سایه انداخته است.

در ابتدا رابطهٔ میان این سه نفر سرد و رسمی است. پل همچنان سخت‌گیر و خشک‌رفتار است، آنگوس با طغیان‌های نوجوانانه و بی‌اعتمادی‌اش فاصله می‌گیرد، و مری با وجود گرمای رفتارش، در غم خود فرو رفته است. اما با گذشت زمان، رویدادهایی مانند یک سفر کوتاه، دیدار با گذشته‌های تلخ، و گفت‌وگوهای صادقانه باعث می‌شود که این سه تن به درکی عمیق‌تر از یکدیگر برسند.

پل که خود زندگی شکست‌خورده‌ای دارد و از گذشته‌اش پر از حسرت است، در آنگوس شباهت‌هایی از خویش می‌بیند و برای نخستین بار تلاش می‌کند به جای تحقیر، حمایت و راهنمایی ارائه دهد. مری نیز، با حضور در کنار آن‌ها، فرصت می‌یابد تا با غم از دست دادن فرزندش رو‌به‌رو شود و بخشی از آرامش را بازیابد.

در پایان تعطیلات، گرچه هرکدام به مسیر زندگی خود بازمی‌گردند، اما تغییری بنیادین در نگرش و روابط آن‌ها شکل گرفته است.

وقتی جاماندگان را دیدیم، چه دیدیم و چه گفت؟

می‌خواهم قصه‌ای داشته باشم برای تعریف‌کردن

اینجا فیلمرا است. تلاقی فیلم و فلسفه. و وقتی می‌گوییم فلسفه، انگار نیچه و افلاطون و راسل همگی بالای سرمان ایستاده‌اند و به ما زل زده‌اند. اما نه، فلسفه را به افراد و گفته‌ها و نوشته‌ها تقلیل نباید داد. چه اینکه، خود این بزرگان نیز چنین نیت و خواستی نداشته‌اند.

فلسفه را تعمق ببینیم. یک جستجو. برای فهمیدن. برای معنا. و اگر با این لنز نگاه کنیم، دیگر با اساس و مفاهمیم و تعاریف طرف نیستیم. آنچه مانده، پلی است منحصر به خودمان برای رفتن به سوی حقیقت.

فیلم The Holdovers، مانند دیگر کارهای Alexander Payne سرشار از قصه است. نه برای سرگرمی، که برای جستجوی "خود" در میان این قصه‌ها. و قصه یعنی فراز و نشیب. بالا. پایین. گاهی بیشتر، پایین.

و حالا پرسش اینکه، چه قصه‌ای ارزش تعریف‌کردن دارد. و کدام قصه ارزش شنیدن. شاید اینکه، شناختی به دست دهد از کیستی راوی. ولی باز پرسش اینکه، گاهی راوی ناصادق است و بزهکار، و قصد دارد شناختی غیرحقیقی به دست دهد. پس مشخص است که تمامیت تصویر است که ارزش دارد. و تمامیت تصویر یعنی مخلوطی از امیدها، آرزوها، ترس‌ها، یاس‌ها و تنهایی. به عبارت بهتر، اگر قصه از موارد مذکور صحبتی نکند، اخبار است.

هم‌اکنون سال ۲۰۲۵/۱۴۰۴ است و بشر مدت زیادی روی کره خاکی بوده است. حتی به نژاد غالب بر موجودات بدیل گشته. ولی همچنان، اینکه سالهای زندگی خود را چه کند، سوال است. گرچه، خوشبختانه خیلی از انسان‌ها نیازی به این پرسش ندارند. پاسخ‌های آماده به لطف گردهم‌آیی بشر در دین و مذهب و فرهنگ، این کار را راحت کرده است. اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، میبینیم که نقشه آنطور که باید، در اغلب موارد کار نکرده است. به طور اخص، منظور این ایده است که فرد به مدرسه برود و بعد دانشگاه و بعد ازدواج و کار و فرزند و بازنشستگی و بعد مرگ. یک مسیر مشخص. برای یافتن جای خود در اجتماع.

اما نه. چیزهایی هستند که در این میان دیده نشده‌اند. اعتیاد. تنهایی. طرد اجتماعی. بی‌کاری. افسردگی. بزهکاری. تجرد. اخراج از کار. طلاق. مرگ فرزند. مرگ همسر. ورشکستگی. اینها در طرح و نقشه اولیه فرهنگ، نیستند. در دین و مذهب هم اگرچه این موارد به طریقی سمبلیک حضور دارند، به سبب رویارویی و اصطکاک با واقعیات فرهنگی/اقتصادی/اجتماعی، چندان اثربخش نیستند. یک مثال اینکه، مرگ‌آگاهی مورد اصرار دین چندان در افرادی که دیده‌ام نبوده‌است. آنها مطمئن به فردا هستند. و سود امروز بسیار گرانبهاست. باید برایش جنگید.

ارزش قصه The Holdovers در روایت جاماندگی از طرح و نقشه فرهنگ برای زندگی است. بیرون‌زدگی‌هایی در همین حوالی. اینکه باید هرچه فرض داریم دور بریزیم. اینکه شاید فرد مستخدم اداره‌ای در آن کار میکنیم، در حال خواندن برادران کارامازوف باشد. گویی، این نوع سینما (و هر هنری) یک شیطنت و تلنگر برای من بیننده است. که هرچه فرض داری دور بریز. و اینکه از قضا چقدر هم این مورد خوب است. اما چه کنیم که مغز مای انسان، باید همه‌چیز را تعمیم دهد. تا بار خود را سبک کند و در برابر این دنیای پیچیده به دو نصف تقسیم نشود.

در فیلم ، دانش‌آموز جوان از دنیا انتظار دارد و می‌خواهد. اما معلم میان‌سال زندگی را تجربه کرده است. زندگی گاهی بخشنده است. و گاهی پس می‌گیرد. حقی پیش‌فرض برای ما در برابر زندگی نیست. هر کسی هم، جمع و برآیندی از تمام این‌هاست. هرآنچه از دست داده و هر آچه بدست آورده است.

به قول مارک منسون نویسنده، همه عذاب و درد می‌کشند. آنکه تنهاست، از تنهایی درد می‌کشد. آنکه در میان جمعی از دوستان است، از فهمیده‌نشدن و تزویر حضار عذاب می‌کشد. آنکه ثروتی دارد، از خسران ثروت می‌ترسد و آنکه فقیر است از نداشتن آن. پناهگاهی نیست.

و همین است نکته. درست است که این فراز و نشیب‌ها درآور است. رنج است. اما خب، قصه‌ای می‌سازد. گویی واقعا بوده‌ای و زیسته‌ای. به هر حال، فراز و نشیبی نباشد، قصه کجاست. گویی ۹ ساعت خوابیده‌ایم و خوابی ندیده‌ایم. چه خوابی و چه رویایی. چه یادگاری و یاد چه گاری.

Follow us on