فیلم نخست: باشگاه مشتزنی - Fight Club
فیلم نخست: باشگاه مشتزنی - Fight Club
خلاصه داستان
راوی داستان یک پسر مجرد ۳۰ ساله است که در حال روایت چگونگی رسیدن اوضاع زندگیاش به وضعیت فعلی است. وی روایت می کند که از بیخوابی رنج میبرده و به توصیه پزشک در یک جلسه مشاوره دستجمعی در خصوص بهبودیافتگان سرطان بیضه شرکت میکند تا تا درد و رنج حقیقی مواجه شود. در آنجا وی با دیدن رنج دیگران، به ناچیزی رنج خود پی برده و حس بهتری پیدا میکند. از این پس او شبها میتواند بخوابد. برای تداوم امکان خواب شبانه نیز، او به دنبال دیگر جلسات اینچنینی میگردد تا اینکه دیگر نمیتواند همانند قبل بخوابد چراکه زنی به نام مارلا سینگر[1] که همانند او سالم است به جلسات میآید و اینکه حضور مارلا ریا و تزویر او را عیان میکند. پس از مجادلهای کوتاه، آنان تصمیم میگیرند جلسات را با هم "تقسیم" کنند. سپس در یک سفر کاری با تایلر دردن[2] آشنا میشود، کسی که رهایی و آزادگی روحاش برای وی حسادتزاست. پس از بازگشت به خانه، وی با خانه منفجر شده خود روبرو میشود و به ناچار با تایلر تماس میگیرد به امید اینکه بتواند مدتی را پیش او سپری کند. تایلر در ازای درخواست راوی داستان، از او میخواهد که وی را کتک بزند. راوی با عدم رغبت قبول میکند و باشگاه مشتزنی آغاز میشود بطوریکه دیگر مردان کمکم به این باشگاه پیوسته و با یکدیگر مبارزه میکنند. تایلر قوانینی را در باشگاه وضع میکند تا از عدم اشاعه بیرونی باشگاه جلوگیری کند، اما همچنان هر شب چهرههای جدید در باشگاه پیدا میشوند. وضعیت تا جایی پیش میرود که باشگاه تبدیل به یک فرقه زیرزمینی جدی میشود و در راس آن تایلر و راوی هستند. کمکم تایلر نقشهها و طرحهای خود را برملا میکند و پروژه هرجومرج از دل باشگاه مشتزنی زاده میشود. پروژه عملا برای به سخره گرفتن نظام سرمایهداری و هرگونه ساختار اجتماعی طراحی شده و عملیاتهایش موجب خسارت و رعب و وحشت عموم میشوند. این در حالی است که حتی دولتمردان نیز عضو باشگاه شدهاند و عملا شهر دیگر کلانتری ندارد.
در این میان، تصادفی سنگین رخ میدهد و متاثر از این صدمات این حادثه، راوی بیاد میآورد که تایلر، سویه دیگر شخصیت اوست. هر زمان که راوی به خواب و استراحت میرفته است، تایلر برمیخواسته و امور را بدست میگرفته و تایلر از جهت هر ضعف شخصیت راوی، کامل و بینقص بوده است. حال که راوی به خود آمده، تصمیم به توقف پروژه میگیرد اما، تایلر همیشه چندین قدم از او جلوتر بوده است. نبردی میان این دو درمیگیرد و نهایتا با پیروزی راوی داستان بر تایلر، وی به آرامشی دست مییابد. این در حالی است که عملیات انفجار ساختمانهای کمپانیهای کارت اعتباری در جریان است. راوی و مارلا که از قضا آنجاست، دست در دست هم فروپاشی تمدن را نظاره میکنند. پایان.
وقتی Fight Club را دیدیم، چه دیدیم و اصلا چه گفت؟
۱. محوریت موضوعی Fight Club
بنابر تفسیر نگارنده، محوریت باشگاه مشتزنی – چه فیلم آن و چه باشگاهی که درون فیلم هست – متمرکز بر مفهومی مهجور و در سایه به نام "معناست"، گرچه فیلم بسیار پیچیده و غنیتر از آن است که قابل تقلیل به یک امر باشد. اما این یکی از لنزهای ممکن است. درفیلم، مردان یکبهیک به باشگاه مشتزنی میپیوندند تا در مقابل بیثمری زندگی و هستیشان در جهانی که در آن به صورت دیوارنگاره حضور دارند تا سوژههای اصلی، دهانکجی کنند و یک انسان طاغی باشند. این طغیان معنای نابی به آنان ارزانی میدارد و امکان مواجهه با ماهیت هستی را به آنان میدهد. این درد، این خونریزی و حس امکان مرگ حاصل از مبارزات تنبهتن به آنان فرصتی برای خیره شدن به مغاک هستی میدهد. مرگآگاهی فرصتی برای شکرگزاری زندگی را پدید میآورد.
همواره زیستن در جهان تجربهای سخت بوده و خواهد بود. وضعیت پستمدرن پیدا شده اواخر قرن بیستم نیز، لایههای دیگری به این سختی و پیچیدگی اضافه کرده است. حال، چگونه در پیچیدگی این جهان زندگی کنیم و دیوانه و گمگشته نشویم؟ واقعیت این است که زندگی و ماهیت آن نسبت به گذشته بسیار تغییر کردهاند. یک زندگی امروزی با روش زندگی در سال ۱۶۷۲ متفاوت است [3]. زندگی و روابط انسانی در این دوره دچار تحول شده و میزان اطلاع افراد از "گزیدههای" زندگی دیگران در هیچ عصر دیگری همانند عصر امروز نیست، عصری که هم میتوان از جزئیات لحظات دیگران خبر داشت و در عین حال میتوان از آنان بسیار دور بود. اگرچه خواننده ممکن است با گوشزد وقوع وقایع فیلم و کتاب در اواخر دهه ۱۹۹۰ میلادی و عدم وجود شبکه اجتماعی در آن دوران، نقصی در ادله نگارنده را متذکر شود، اما واقعیت این است که مسئله گستره عظیم تاثیر رسانه است و نه وسیله تعامل با آن.
آنچه در Fight Club شاهدش هستیم، از دست رفتن مختصات در دنیایی جدید است. مختصات به معنای خاستگاه، افق و چشمانداز. میتوان همه این موارد را در یک واژه تجمیع کرد: معنا. باید بتوان استنباطی از این مفهوم در روایت زندگی شخصی داشت. مردان حاضر در فیلم مختصات خود را گم کردهاند. ربطشان به کار، اجتماع و فردا را از دست دادهاند. آنان به شدت تشنه یک افق هستند. جایی برای ریشه دواندن و مسیری برای پیمودن. و از این لحاظ این حکایت، اگرچه خشن و دلزننده است، اما بسیار شریف و انسانی است [4]. شاید گزاف نباشد اگر این ادعا مطرح شود که میتوان شخصیت افراد را امتداد مستقیم افق آنان دانست. به تعبیر نگارنده، افق اراده شخص را جهتمند میکند، مسیر وی را باز میکند و باورهای وی را موجب گشته و تحکیم میبخشد. در نهایت، افراد همافق یکدیگر را مییابند و بدین طریق هویتی جمعی را رقم میزنند و چنانکه در نیمه دوم فیلم روایت میگردد، این هویت جمعی کیفیتی بزهکار و تخریبگر بخود میگیرد. این نکته بر خطر "افقهای آماده استفاده" دلالت دارد، چنانکه در هر گروه و دسته بزهکار در طول تاریخ دیده شده است. مسئله، ظرافت عنصر اصلی تمایل فرد به ورودی به هر گروهی است. این مسئله بسیار پیچیده است و حضوری جدی در فلسف، روانشناسی و جامعهشناسی و علوم مشابه دارد. با تامل بیشتر میتوان ردپای اقتصاد، تاریخ، مطالعات رسانهای، مطالعات جنسیتی، مذهب و همه علوم انسانی در Fight Club یافت. علوم طبیعی هم به واسطه عنصر طبیعی اصلی قصه(صابون و قلیا) به هیچ عنوان حضوری کمرنگ ندارد. بدین طریق نیز، Fight Club جایگاهی جهانشمول مییابد، درآمیختن با کوچه و بتن در کنار درآمیختن با فلسفه و آسمان. یک اتفاق سقراطی.
۲. درد به مثابه تسلی و تسکین
درد و رنج. دو مفهوم ملموس که تمامی فعالیتهای زندگی بشر بر محوریت هرچه بیشتر آنان بنا شده است.
جمله بالا یک جمله معمول و قابل پذیرش در فرهنگ عامه است. این جمله سعی در بیان وضعیت بشری دارد. اینکه بشر همواره در گریز از درد و رنج به سر برده و اگر نتواند بگریزد، سعی در تخفیف و تقلیل آن دارد. اما آیا این رویکرد درست است؟
شخصیت اصلی فیلم Fight Club در رنج است. وی تنهاست. پر از سرخوردگی و پشیمانی است و فکر میکند "یک پسر ۳۰ ساله" است. وی از مسیر اجتماعی عقب افتاده است. دوستی ندارد و در روزگار او خبری از عشق، تاهل و وابستگی نیست. وی در نهایت یک اتم گسسته از اجتماع است. اجتماعی که هر روز و هر ساعت و هر دقیقه از کنار وی عبور میکند، او را میبیند و با وی احوالپرسی میکند. اما وی در نهایت تنهاست و تنهایی کنونی وی، چشمانداز و افق وی را تاریک میکند. گویی او هیچ ندارد.
وضعیت کاراکتر اصلی در Fight Club اصلا چیز عجیب و غریبی نیست. اغلب این نوع افراد را در قسمت حوادث روزنامه میبینیم. افرادی که از روند معمول اجتماع یا عقب افتادهاند یا کلا از مسیر آن خارج شدهاند. مبرهن و واضع است که ساختار اجتماع پذیرایی و مدارای مناسب و درخور شرایط آنان را ندارد و به همین سبب اغلب تبهکاران و مجرمان و هرگونه بزهکاران دیگر، فرصتی برای بازگشت به "خانه و مامن" را نمییابند. و این چرخه ادامه مییابد. سامسارا [5]. نکته حائز اهمیت در اینجا، چگونگی پاسخ فرد نسبت به شرایط خود است. شخصیت و کیستی فرد در این پاسخ نهفته است. و آنچه حکایت Fight Club را گفتنی میکند، پاسخ کاراکتر اصلی – جک [6] یا راوی- به شرایط خود است. وی یک خودانگاره ثانویه [7] در ناخودآگاه خود ساخته و با سپردن کلیه سرخوردگیها و فروخفتگیهای خود در دستان وی، فرصتی برای روبرو شدن با دنیا و رنجهایش را بدست میآورد. انگار که تمام احساسات سرخوردگی و درماندگی وی به عاملی نجاتبخش برای او تبدیل گشته و سفر معنوی و روحی وی به سوی تعادل اینگونه شروع میشود. وی با تجربه روبرویی با خودانگاره توانمند خود، امکانی برای سفر در ساخت روحی خود مییابد و در طی این سفر، از هر آنچه دانسته و داشته دست میشوید و با درد خسران و فقدان هر آنچه داشته کنار میآید. بدین طریق، وی فرصتی برای آرامش مییابد، افق وی روشن شده و امکان پیمودن مسیر در دوردست نمایان میگردد. اصلا تصادفی و بیمعنا نیست، اینکه خودانگاره ثانویه شخصیت اصلی، کیفیتی رهنما و پیشواگونه پیدا کند. در ادبیات و حکمت کهن نیز بر ارزش "درون" و کاوش آن بسیار تاکید شده است.
شاید گزاف نباشد اگر ادعا گردد که بشر امروزی قائل و مُصِر بر اصالت لذت است. برای همین، واقعیت باور امروزی دلالت بر اصالت لذت دارد. اما آنچه در فیلم به گونهای حکیمانه شاهدش هستیم، ارزش درد و رنج بامعناست. و این همان چیزی است که تایلر(همان خودانگاره شخصیت راوی فیلم) را برجسته میکند: رهایی وی از درد گذشته است و معنویتی در فراسوی آن برایش حاصل گشته است. وی درد، رنج و اضمحلال را دلالتی بر پایان نمیبیند. برعکس، آنان را مایه هستی و حیات میداند. و به همین سبب بدون ترس زندگی میکند. همه آنچه جک میخواهد ولی به آن نرسیده است. به عبارت بهتر، تایلر همچون معجزهای از درون ظهور میکند و وعده آزادی و رهایی از رنج میدهد. تایلر عملا وعظ رهایی و آرامش میکند و همین پیام است که دیگر مردان سردرگم اطراف را به سوی جک و تایلر فرامیخواند. اینگونه است که هر یکشنبه فرصتی میشود برای تطهیر از نکبت مادیات و تولدی دوباره از میان لختههای خون. شاید انتخاب روز یکشنبه اصلا تصادفی نباشد چراکه یکشنبه در فرهنگ غربی-مسیحی روز اجتماع در کلیسا و فرصتی برای اعتراف گناهان و تطهیر نفس است. بدین ترتیب، شخصیت اصلی فیلم در طی این مبازات مردانگی خود را باز مییابد و حسی سرشار از سرزندگی و معنا در افقش پدیدار میشود. از طرفی دیگر، این باشگاه نابهنجار، عاملی میشود برای شکلگیری یک اجتماع هرچند کوچک، چیزی که تنهایی زندگی مدرن(پست-مدرن) را از دل اعضایش برهاند و حس تعلق و ارزشمندی و کارآمدی را جایگزین آن کند. باشگاه یکشنبه به تدریج تبدیل به یک اعتیاد میشود. فراتر از آن، حتی کیفیت به سان یک خانه و مامن را پیدا میکند چراکه انگار تنها سرزندگی و نشاط در ساعات شبانگاه یکشنبه است.
در باشگاه مشتزنی درد و رنج فیزیکی ناشی از برخورد جمجمه به بِتُن سرد، تبدیل به رستگاری و تسکینی میشود که هیچ یک از شرکتکنندگان باشگاه فکرش را هم نمیکردند. دردی که از هر لذت و آرامشی که تابحال تجربه کرده بودند، زایندهتر است. این مورد گواهی بر مسئله محوری این فیلم است: معنا و معنویت. مبرهن است که آنقدر ارزش معنا برای فرد بالاست که حاضر است با درد شکستگی استخوان و خونریزی هزینه دستیابی به آن را پرداخت کند و از آنچه بدست آورده کاملا رضایتمند باشد.
۳. زنان کجا رفتهاند؟
در فیلم باشگاه مشتزنی، زنان غائباند. اگر هستند، یا معرکه را برهممیزنند یا سوژه یک صحنه اروتیک هستند و یا با شنیدن حرفی ناراحتکننده، صحنه را ترک میکنند. یا سیاهی لشگری در اجتماعات ۱۲-قدمی[8] هستند. اما در کل، نیستند.
غیبت زنان از صفحه زندگی و از طرفی تغییر مختصات زن و مرد از دلایل اصلی فلاکت شخصیت اصلی فیلم و دیگر همقطاران وی است. آنان "نسلی از مردان، پرورشیافته توسط زنان"[9] هستند و به همین سبب مردانگی خود را از دسترفته میپندارند. علاوه برآن، تغییر فرهنگ جفتیابی و فرآیند ازدواج و همچنین تعاریف مدرن عشق و سکسوالیته، بر سرخوردگی و خشم ناشی از فقدان هویت کارآمد جنسنی آنان دامن میزند خشم مدفون درونشان را شعلهور میسازد.
پس از انقلاب جنسی در دهه هفتاد میلادی در غرب، مناسبات جنسی بشر دچار تحول شد. امکان دستیابی آسان به قرص ضدبارداری و دیگر وسائل پیشگیری از بیماری و بارداری در کنار مطرحگشتن ایدههایی متفاوت در زمینه رفتار جنسی[10]، رویکرد بشر نسبت به ساخت و پرداختهای سنتی در زمینه رفتار و خواهش جنسی دچار تغییر شد. این تغییر نیز، همانند هر تغییری نیازمند زمان بود تا بتوان استنباط و استفهامی صحیح از آن در سطح خرد و کلان زندگی بشر بدست آورد.
در جهان فیلم، آنچه زنان را به مردان متصل میکند زندگی نیست. تنها سکس است. سکس برای لذت. خبری از عشق و فرزند در این دنیا نیست. به عبارت بهتر، جهان فیلم را از نگاه مردان میبینم و از این لنز، عشق و فرزند کیفیتی از جنس مئولیت دارند و بدین سبب از جهان فیلم غائباند: مسئله رهایی از هرگونه مسئولیت و رقمزدن بازتولدی تمامعیار است. از طرفی دیگر اما، مردان فیلم از حضور و تاثیر زنان سرخورده هستند چراکه آنان دیگر کیفیتی مادرانه یا رمانتیک ندارند، بلکه رقیب محل کار و یک شریک جنسی احتمالی و به نسبت دستنیافتنی هستند. برآیند این موارد، خشمی فروخفته در دل آنان دفن کرده است. سربازکردن این خشم را در رابطه دوگانه جک و تایلر با مارلا میتوان دریافت: تایلر مارلا را تنها برای سکس میخواهد و پس از اتمام کار، او را دستبهسر میکند. جک اما، از حضور این زن در فضا عصبانی است و از قضا امکان پرخاش به وی را هم دارد و بخوبی از این موقعیت استفاده میکند.
امر ازدواج در شکل سنتی خود، بستری برای بقای زن و مرد و فرصتی برای فرزندآوری، تربیت آنان و بقای اجتماع بوده است. این امر در کنار مواردی چون التزام تامین غذا، اسکان، پوشاک و موارد همنظیر، زن و مرد را به هم پیوند میداد. سکس یکی از این مناسبات بود و دیگر جنبههای زندگی نظیر تامین معاش و کراهت امر جدایی و طلاق، موجبات جدایی را در ابتدای شکلگیری خنثی میکردند. در دنیای پستمدرن امروز نسبت به گذشته سنتی، مختصات زن و مرد به شدت متفاوت تغییر کرده است. جفتگزینی تبدیل به امری پرتنوع و پیچیده در کنار بازاری گسترده است که متشکل از اجناس و اندرزهای پرتعداد و متنوعی است که همگی آنان وصال یار را تضمین کرده و در ازای مبلغ به نسبت ناچیزی، تجربه و کیفیتی ناب را در اختیار فرد قرار میدهند و با این حال، اغلب روابط دچار فروپاشی درونی و انفصال میگردند. اما خوشبختانه، بازار برای دوره بعد از جدایی هم مواردی را تدارک دیده است. و به این ترتیب، ترانههای با مضمون "نکوهش یار قبلی" و "تسکین قلب شکسته" مورد مصرف قرار میگیرند. به عبارت بهتر، بازار برای اغلب شرایط و احوال حسی افراد، چیزی برای ارائه دارد.
آشفتگی و گمگشتی مردان فیلم، فرصت حضور زنان را از بین برده است. اگرچه همچون فیلمهای درام زندان[11]، فیلم در زندان نمیگذرد و همواره در جهان آزاد هستیم، اما به سبب نوع نگاه ارتباط مردان حاضر در فیلم به زنان، آنان را غائب و یا حلشده در پسزمینه مییابیم. انگار زنان فیلم برجستگی خود را برای توجه، اشتیاق و خواهش مردان را از دست دادهاند. و به تعبیر آلبر کامو فیلسوف فقید
آیا زن تنها چیزی نیست که برای ما از بهشت به جا مانده است ؟[12]
۴. مرگآگاهی زندگی بخش
همواره بشر خواسته زنده بماند. "جاودانگی" به مثابه ادامه یافتن یک زندگی سعادتمندانه و بدنی سلامت به جهت غنابخشیدن به ین تجربه. راه حکمت اما، همیشه پر از اجزا متناقض بوده و هست. چراکه اغلب زندگی براساس آنچه فرض کردهایم، شنیدهایم و حتی آرزو داریم و خیال داریم بشود، نیست. بیمعنی نیست اینکه باید برای درک نور، تاریکی را لمس کرد.
فردریدش نیچه، فیلسوف قرن نوزدهمی که بسیار در زمینه حکمت زندگی و زیستن اندیشیده، در نوشتههای خود از "دشنه شفابخش" نام میبرد. وی به نفی زندگی، دانستن فانی بودن و پایانپذیر بودن آن به دیده دشنهای شفابخش مینگرد. و تناقض حکیمانه در اینجاست: دشنه جان از بدن میگیرد، اما دشنه نیچه، شفا میبخشد. با همان بُرش و همان جراحت. به عبارت دیگر، تنها با اندیشیدن به مرگ است که میتوان ارزشی برای حیاتمان بیابیم.
تایلر دردن در باشگاه مشتزنی یک واعظ دوستدار مرگ است. وی زندگی ذلتبار را به هیچ میانگارد، آنرا تقبیح میداند و نزدیکی به مرگ و نسیان را دوای درد بیمعنایی میداند. او همچنان که نیچه میگوید، اعلام میکند که "خدا مرده است". برای وی پدر همان "خدا"ست. و چون پدر نیست، خدایی نیست. و چون پدر او را نخواسته و طرد کرده، در واقع وی مطرود خداست.
تایلر، طرد پدر را گونهای آزادی تعبیر میکند و آنرا نقطه صفر[13] و سرآغاز میانگارد. و اینگونه او راهی میانه در بین رنج این طرد و کنار آمدن با زندگی را مییابد: مواجهه با مرگ خود.
جامعه مدرن زندگیدوست است. تبلیغات، زندگی را چیزی زیستنی میخوانند چراکه ماشینهای خوشطرح، غذاهای خوشمزه، هتلهای پنج ستاره و اشتیاق جنسی را در خود جای داده است. تنها میتوان با پردخات ۵۰۰۰ دلار به یک سفر تفریحی(بخوانید معنوی) در جزایر قناری رفت و لذتی که در تصاویر تبلیغاتی بود را تجربه کرد. پس چگونه است که مردان در باشگاه مشتزنی، هر یکشنبه گرد هم میآیند تا به قصد کشت یکدیگر را جراحت دهند؟ عقل و عرف عام هیچ توجیهی برای زدوخورد یکشنبهها و رهاکردن فرمان ماشین در جاده ارائه نمیکند. اما قطعا باید توضیحی برای این مورد باشد. شرافت هنری باشگاه مشتزنی در این است که انگشت بر درد، تنهای و گمگشتی انسان مدرن گذاشته و بیپروا، رنج و زخم ناشی از این نوع زیست را تصویر میکند.
مردان باشگاه مشتزنی تنها هستند. کسی را ندارند. از خانه[14] دور هستند و در اینجا مامنی نیست. هرآنچه هست، کار هر روزه، دورویی همیشگی و معانی و مفاهیم تحویلی از فرهنگ و اجتماع است. اینگونه است که سویه ثانویه جک[15]، تایلر دردن دل از مریدان خود میرباید و به آنان دلگرمی میدهد. اینکه میتوان با درآغوشگرفتن اضمحلال، مرگ و درد، به فراسوی زندگی تصنعی فعلی رفت.
باشگاه مشتزنی اگرچه بسیار مدرن و پستمدرن[16] مینماید، اما درگیر مسائل کهن زندگی است. انگار در زمان نگارش آن، چاک پالانیک نویسنده و دیوید فینچر کارگردان(و تیم نویسندگان) به اسطورههای کهن رجوع کرده باشند و پیرنگ قصه را از آنان برگرفته باشند. در طی داستان، انسانهای تنها و دردمند و مطرود اجتماع مجذوب فلسفه تایلر میشوند. آنان عمیقا میپذیرند که میتوان از زندگی عامی دست شست و زندگی دیگری در حاشیه و فراسوی "امر روزمره" ساخت، هرچند که عجیب باشد و به نسبت خلاف عقل سلیم. به عبارت دیگر، آنان نسبت به جامعه و فرهنگ طغیان میکنند و از اینجا قرابتی با آلبر کاموی فیلسوف و انسان طاغیاش مییابند. کامو میگوید: "من طغیان میکنم. پس هستم." این طغیان و این نفی زندگی به آنان فرصتی برای یافتن نقطه شروع میدهد. تایلر در این مورد میگوید: "تنها با از دستدادن همهچیز است که میتوانیم آزاد و رها شویم." یک بازتولد، آن چیزی است که گمگشتگان فیلم نیازمندش بودند تا بتوانند تاریخچه زندگی و زیست خود را بازنویسی کنند و آنرا با ارزشهای نویافته خود سامان دهند.
[1] Marla Singer
[2] Tyler Durden
[3] منظور از تفاوت در اینجا چیزی فراتر از آداب، رسوم، وسائل نقلیه و وجود اپل آیفون است. در واقع، جهانبینی آن زمان به کل متفاوت بوده است و زندگی به طریق دیگری فهمیده میشده است.
[4] طبق تجربه شخصی نگارنده، این فیلم بر مردان جوان و گذار آنان از پسران به مردان بسیار تاثیرگذار بوده و هست. بیدلیل نیست که این فیلم جز فیلمهای Cult انگاشته میشود.
[5] اشاره به باوری از سنت بودیسم در قبال چرخهوار بودن زندگی.
[6] Jack
[7] Alter Ego
[8] Twelve-Step Program
[9] دیالوگ خود فیلم
[10] Free Love
[11] Prison Drama
[12] از کتاب سقوط - اثر آلبر کامو
[13] Ground Zeroes
[14] منظور، پدر، مادر، دوست، معشوق، امنیت و مفاهیم از این قسم است.
[15] گمان میرود نام شخصیت اصلی فیلم جک باشد.
[16] مدرن و پستمدرن، هم از لحاظ بصری، هم از لحاظ زمان اکران و هم از لحاظ کیفیت روایی.