Back

فیلم سوم: جانبی - Collateral

فیلم سوم: جانبی - Collateral

خلاصه داستان

یک روز کاری شلوغ در لس آنجلس معاصر، راننده تاکسی ۳۰ و خرده‌ای ساله به نام مکس در حال رفت و آمد در شهر و امرار معاش است. یکی از مسافرانی که او سوار می‌کند، زنی به نام اَنی فرل، به سبب ترافیک به مکس پیشنهاد می‌کند که از مسیر دیگری برود. مکس به سبب راننده بودن و آشنایی با خیابان‌ها با او بابت یک مسیر شرط‌بندی می‌کند. مکس شرط را می‌برد و این موضوع باعث گرم‌شدن صحبت بینشان می‌شود. در این بین اَنی از حرفه خود می‌گوید و اینکه یک دادستان فدرال است. در نهایت، اَنی از منش مکس خوشش می‌آید و کارت خود را به او می‌دهد و از ماشین پیاده می‌شود. مکس از این موضوع بسیار خوشحال می‌شود. در این حال‌ و هوای خوشحالی، مسافر دیگری سوار تاکسی مکس می‌شود. مرد خود را وینسنت معرفی می‌کند و می‌گوید که اصلا لس آنجلس را دوست ندارد و اینکه انقدر شهر شلوغ و بی‌در‌وپیکری است که حتی کسی در متروی آن مرده بوده و تا هفته‌ها کسی آن را نفهمیده. وینسنت می‌گوید که برای بیزینس به لس آنجلس آمده و تا فردا صبح کارش را باید انجام دهد. او به مکس می‌گوید که خیلی خوب می‌شود اگر بتواند در تمام شب او را همراهی کند و به او پیشنهاد رقم وسوسه‌کننده‌ای می‌دهد. مکس قبول می‌کند. وینسنت به مکس می‌گوید که باید تا صبح به تعدادی مقصد برود. آنان به مقصد اول می‌رسند و وینسنت از مکس می‌خواهد که در کوچه پشتی پارک کند. مکس در کوچه پشتی پارک کرده و منتظر بازگشت وینسنت است و در این حین ساندویچ خود را می‌خورد و به این فکر می‌کند که از درآمد امشب چقدر به طرح همیشگی‌اش نزدیک شده: اینکه یک سرویس لیموزین به نام آیلند-لیموز راه بی‌اندازد و بیزینس لیموزین را قبضه کند. در این حین، ناگهان جسد یک مرد بر روی ماشین مکس سقوط می‌کند. مرد مرده و مکس بهت‌زده است. ناگهان وینسنت ظاهر می‌شود. معلوم می‌شود که وینسنت یک مزدور حرفه‌ای است. مکس می‌فهمد که گرفتار شده است.

مکس از این پس به عنوان گروگان به هر آنچه وینسنت می‌گوید عمل می‌کند. وینسنت نگاهی نیهیلیستی به همه چیز دارد. او حتی به طرح مکس می‌خندد و آن را مسخره می‌کند. چراکه مکس مدت‌هاست که نتوانسته آن را انجام دهد. و انگار صرفا برای بزرگ جلوه‌کردن خودش از آن حرف می‌زند.

آنان در طی شب به چندین مکان می‌روند و وینسنت تک تک افراد هدف خود را می‌کشد. در این حین هم یک کارآگاه پلیس از قتل‌هایی که در سطح شهر در حال وقوع هستند مطلع شده و از طرفی به اینکه یک راننده تاکسی مسئول این قتل‌ها باشد مشکوک است، اما دیگر افراد پلیس حرف او را قبول نمی‌کنند.

در میانه راه، از طریق رادیو به مکس اطلاع می‌دهند که مادر او نگران اوست و بارها تماس گرفته. به اجبار وینسنت آنها به دیدار مادر مکس می‌روند. مکس از فرصت استفاده می‌کند و کیف وینسنت را می‌دزدد و آنرا در اتوبان پرت می‌کند. وینسنت به عنوان تنبیه او را مجبور می‌کند تا پیش فیلیکس (گنگستری که تمام این کشتارها به درخواست اوست) برود و خود را وینسنت معرفی کند و بگوید مدارک را گم کرده است. مکس از وینسنت می‌پرسد که چرا خودش نمی‌رود و وینسنت جواب می‌دهد که او هیچوقت چهره خود را به هیچ‌یک از کسانی که برایشان آدم می‌کشد، نشان نداده. مکس به ناچار قبول می‌کند و نزد فیلیکس می‌رود. در این حین، ماموران پلیس از طریق دوربین‌های مداربسته تاکسی را در محل تشخیص داده و مکس را هم نزدیک در ورودی نایت کلاب فیلیکس می‌بینند. آنان به این نتیجه می‌رسند که مکس مظنون آنهاست.

مکس پیش وینسنت بر‌می‌گردد و سپس برای هدف کشتار بعدی، آنان به سمت یک نایت کلاب به نام Fever می‌روند. همزمان، نیروهای پلیس و چند مزدور از طرف فیلیکس هم به سمت نایت کلاب در مسیر هستند. در نایت کلاب یک درگیری شلوغ رخ می‌دهد. در این حین کاراگاه فنینگ هم، علیرغم فهمیدن واقعیت ماجرا، کشته می‌شود. مکس و وینسنت فرار می‌کنند.

وینسنت به مکس می‌گوید که این مقصد آخری است که آنان می‌روند. بین مکس و وینسنت یک درگیری رخ می‌دهد. مکس دیگر از وینسنت نمی‌ترسد. برای نشان دادن آن، مکس از عمد با سرعت بسیار زیادی با یک بلوک سیمانی تصادف می‌کند و ماشین پس از غلت‌زدن‌های متعدد، در حالتی وارونه متوقف می‌شود. وینسنت فرار می‌کند. اما مدارک وی جا مانده است و مکس از روی آنها می‌بیند که هدف بعدی وینست، اَنی است. همان زنی که قبل از وینسنت سوار تاکسی او شده بود.

مکس به سرعت به سوی مسیری که وینسنت رفته بود می‌دود. او سعی می‌کند با اَنی تماس بگیرد و به او هشدار دهد. یک پلیس گشت به رفتار مکس در نیمه شب مشکوک می‌شود و او را دستگیر می‌کند. مکس موفق می‌شود از دست پلیس بگریزد و اسلحه او را بردارد. وینسنت به محل اَنی رسیده اما به سبب آگاهی او، هنوز وی را پیدا نکرده است. مکس موفق می‌شود به موقع برسد و اَنی را فراری دهد. در یک ایستگاه مترو، اَنی و مکس سوار یک واگن می‌شوند. وینسنت در نهایت خودش را به واگن می‌رساند.

در واگن، یک درگیری بین مکس و وینسنت رخ می‌دهد. در کمال تعجب هر دو، مکس موفق می‌شود وینسنت را مغلوب کند. وینسنت در لحظات آخر عمر، به همان مردی که مرده بود و هیچ کس تا هفته‌ها متوجه جسدش نشده بود، اشاره می‌کند.

اَنی و مکس از واگن پیاده می‌شوند و در امتداد خیابان‌ به سوی آینده‌ای نامعلوم می‌روند.

۱. Collateral به مثابه رویارویی غریبگان در متروپلیس(شهر فرشتگان)

آنچه در Collateral شاید بیشتر از هر چیزی خودنمایی می‌کند، لوس‌آنجلس -شهرفرشتگان- است. یک متروپلیس حیرت‌آور که در هر سو و هر جهت گستره یافته است. پر از آدم. آدم‌هایی که نسبتی با یکدیگر ندارند، جز کار و شاید گپ و گفتی گذارا در حین کار و اینکه تنها نسبت برجسته آنان، همجواری در متروپلیس است. و همین گردهمایی تصادفی، مایه داستانی غنی را رقم می‌زند. داستانی که در مورد رویارویی غریبگانی متضاد و در عین حال مکمل که هریک به سبب اراده و شیوه زیستی خویش، سر راه یکدیگر قرار گرفته‌اند.

بی‌ربط نیست اینکه این فیلم در دسته فیلم‌های نئو-نوآر طبقه‌بندی شده است. کلا مسئله نوآر و نئو-نوآر، فساد سیستماتیک است و سیستم‌ها متمرکز در شهر هستند. به خصوص، نئو-نوآر به سبب معاصر بودنش، بیرون‌زدگی‌های پیشرفت و تحولات بشر را با برجستگی بیشتری به نسبت برادر بزرگتر خود -نوآر- نشان می‌دهد. نئو-نوآر با متروپلیس گره خورده است و هویت خود را مدیون آن است. شهر در شب، هولناکی خیابان‌های سوت‌و‌کور و جنایات در کمین از تصاویر غریب و جذاب (از لحاظ سینمایی) هستند. و ازقضا، فشردگی زمانی داستان فیلم، به فرصتی بکر برای تجلیات تصویری این زوایا بدل می‌گردند.

در Collateral، غریبگان صرفا به سبب الزامات شغغلی به هم پیوند می‌خورند. معاشرت و باهم بودن هدف آنان نیست. آنان صرفا مطابق رابطه خدمات‌دهنده-خدمات‌گیرنده به هم مرتبط می‌شوند. مکس، یک راننده تاکسی است و کارش صرفا جابجایی افراد در سطح شهر. آن وکیل مدافع است و صرفا به سبب نیاز به وسیله‌نقلیه بر سر راه مکس قرار می‌گیرد. وینسنت هم به سبب اینکه کسی را برای جابجایی در طول شب نیاز دارد. و اینگونه کاراکترهای اصلی گردهم می‌آیند. هر ۳، "کار" ‌می‌کنند. اشتغال تمام آن چیزی است که این غریبگان را به هم پیوند می‌دهند. و اشتغال همه‌چیز را غیرشخصی می‌کند. موقعیت حاضر، شباهتی نزدیک به آنچه آیشمن در دوران رایش سوم انجام می‌داد، دارد. او فقط "کارش" را انجام می‌داد. و یک باور عمومی این است که "هر کس باید کار خودش را انجام دهد". این گزاره در قبال تمرکز بر یک کوشش بسیار درست است اما زمانی که آنچه کار می‌نامیم با تعریفی که از آن داریم مغایرت داشته باشد، با پدیده‌های دیگری مواجه می‌شویم. تعابیری بس متنوع و متکثر از آنچه امری عادی و معمولی می‌انگاشتیم.

کار چیست؟ تعاریف مختلفی از آن می‌توان ارائه کرد:

  • کوششی که منجر به امرار معاش گردد
  • هر عملی که موجبات گرسنگی، اسکان، استمرار نسل و سعادت را فراهم سازد

و اینجاست که فلسفه تحلیلی به کمکمان می‌آید. چراکه عبارات و منظورها، گُنگ و مبهم هستند:

  • "کار" چیست؟ به چه اعمالی "کار" می‌گویند؟
  • "سعادت" چیست؟
  • مقصود از "عمل و کوشش" در این گزاره‌ها چیست؟

و همین ۳ سوال برای برای کسب درکی از میزان بغرنج بودن این مسئله کافی هستند. به طرز عجیبی، ما با پدیده‌ای بسیار آشنا روبرو هستیم و اغلب ما آنچنان در آن غرق هستیم که این سوالات در مورد کار، حیرت‌آور هستند. بطوریکه جوابی ساده و سریع برای آنان نداریم. اما با مقداری تامل، می‌توانیم دریابیم که مسئله مورد نظرمان، یک امر اخلاقی است و باید در فضای فلسفه اخلاق آنرا کنکاش کنیم. مسئله دیگری و به عبارت دیگر، فهم دِگربودگی دیگری، و چگونه زیستن درکنار درک این مفهوم. بطوریکه بگذاریم زندگی کنند و بگذارند زندگی کنیم. از این خط اندیشه که شروع کنیم، آنگاه می‌توانیم در مورد کار و فهم این پدیده فکر کنیم. حتی فرارتر از وینسنت، دیگر تبهکارانی که مسائل مابینشان، پی‌رنگ و روایت فیلم را رقم‌ زده هم فاقد اندیشه‌ای روشن در قبال چینش و مراتب عقاید فلسفی خود هستند. و همین، دنیا را از روشنی به مردگی خاکستری: تمرکز اصلی نوآر و زیر سبک‌هایش.

Follow us on