فیلم چهارم: شکوه آمریکایی - Amercian Splendor
فیلم چهارم: شکوه آمریکایی - Amercian Splendor
خلاصه داستان
در اواخر دهه ۱۹۷۰ میلادی، هاروی پیکار، یک کارمند ساده قسمت بایگانی در یک بیمارستان جانبازان و بازماندگان جنگ در شهر کلیولند واقع در ایالت اوهایو است. او بتازگی دچار گرفتگی صدا شده، بطوری که نمیتواند به وضوح حرف بزند. خُلق عصبی و کمتحمل او هم به این وضعیت او دامن زده است. همسر دوم وی، تصمیم به ترک هاروی میگیرد و هاروی به رغم ناتوانی در صحبت، از او میخواهد که نرود و پیش او بماند. همسر قبول نمیکند و از او خداحافظی میکند. پس از این رویداد، هاروی به شدت احساس تنهایی و نارضایتی میکند. او با اخمی ماندگار بر چهره در خیابان راه میرود و به این فکر میکند که چقدر تنهاست و اینکه این تنهایی کی تمام میشود. یک روز بطور تصادفی با یک فرد جالب آشنا میشود: رابرت بلام، تصویرساز و کارتونیست آمریکایی. آن دو با هم بر سر اشتراک در علاقه به موسیقی و کامیک رفیق میشوند. پس از مدتی معاشرت با رابرت، هاروی به یک ایده نو میرسد. اینکه خودش از زندگی و تجربههایش یک کامیک خلق کند و در آن قصههایی از دوستان، همکاران و خودش روایت کند. او قصههایش را مینویسد و از رابرت میخواهد آنان را بخواهد. رابرت استقبال میکند و میگوید که کار تصویرسازی کامیک را برعهده میگیرد. به این ترتیب سری کمیک شکوه آمریکایی خلق میشود. در این حین در شهر دلاوِیر، جویس بربنر به دنبال شماره جدید شکوه آمریکایی است و به این ترتیب یک نامه برای هاروی مینویسد و از او میخواهد که شماره جدید را برای او بفرستد. این مکالمه کوتاه آغاز رابطه آنان میشود. نهایتا جویس و هاروی با هم دیدار میکنند و پس از یک قرار ملاقات موفق، تصمیم میگیرند ماجرا را خیلی کش ندهند و با هم ازدواج کنند. از این پس جویس هم به کامیکهای شکوه آمریکایی اضافه میشود و آن دو ضمن ازدواج، یک مشارکت کاری را شروع میکنند. شهرت هاروی در حال افزایش است اما او تمایلی به رها کردن شغل خود در بیمارستان ندارد. پس از مدتی، هاروی متوجه یک غده در بدنش میشود و پس از آزمایش مشخص میشود که او به سرطان مبتلا شده است. جویس از هاروی میخواهد که در این مدت، انتشار شکوه آمریکایی را با محوریت بیماریاش ادامه دهد. او خیلی زود درمان را شروع میکند و به کمک جویس، موفق میشود تا سرطان را شکست دهد و در نهایت هم، یک دختر به نام دنیل را به فرزندخواندگی قبول میکنند.
۱. طاقت تحمل این جهان تنها
اگرچه که در ابتدای امر، شکوه آمریکایی به عنوان یک فیلم در مورد کامیک بوک به نظر میرسد، اما بیوگرافی غنی هاروی پیکار جنبههایی معنادار به فیلم میدهد. طوری که، خودمان هم درگیر این قصه میشویم. و انگار، آدم اخموی تنهایی که ممکن است در تکتک ما انسانها وجود داشته باشد و هر از گاهی سری به بیرون بزند، با دیدن اخم هاروی و حدیث نفس امیددهنده وی، تسکین مییابد. هر طور که باشد، مگر میتوانیم زندگی کنیم و تنهایی را تجربه نکنیم و یا اینکه، اگر مقداری با آنچه ای کاش دنیا میبود آشنا میشدیم-نسبت به آنچه که هست- اخم نکنیم؟
درست در انتهای دوره تنهایی هاروی، با صدای خودش میشنویم که میگوید:
زندگی بسیار شیرین و غمانگیزه. و در انتها هم، دست کشیدن ازش بسیار سخت. اما خب، هر روز یه چیز جدید و نوئه. باید همینطور ادامه بدیم. شاید که یه اتفاقی بیفته.
این مونولوگ، رابطه پیچیده ما با زندگی را خوب منعکس میکند. دوستش داریم، اما گاهی اوقات بسیار آزاردهنده میشود. سخت میشود تحملش کرد. اما نمیخواهیم تمام شود. زمانش که میرسد، ناراحت میشویم. نمیخواهیم از دستش دهیم. تابحال مریضی ندیدم که از کسالت خود و مرگ در انتظار، خوشنود باشد.
زمانی که بچه هستیم و کم سن و سال، برایمان خیلی مهم است که زود بزرگ شویم. بزرگ که میشویم، میبینیم که هر دوست و هر آشنا به سوی زندگی خودش میرود. گویی دلمان برای روزهایی که زندگی سادهتر بود و راحتتر میتوانستیم وقت بگذرانیم و هر روز به دنبال یک توپ بدویم، تنگ میشود. زندگی بالغانه آن چیزی که فکر میکردیم نبود. و پرسش اینکه، خب، چگونه با این اوضاع کنار بیاییم. اصلا کنار آمدن یعنی چه؟ از تجربه شخصی بیاد دارم که روزی دوستی حرف قشنگی زد. گفت "به نظر من مسئله اصلی پذیرشه."
تحمل این تنهایی برای هاروی بسیار سخت است. او صادقانه به این واقعیت اعتراف میکند. و در این اعتراف، ما فرصتی مییابیم که با تنهایی خود مقداری دوست شویم. آنجا که میگوید "همینطور ادامه بدیم. شاید که یه اتفاقی بیفته." انگار تلنگری است بر پیکر پر از یاْسی که از شدت تنهایی یخزده است. واقعیت این است که ما به دنیا پرتاب میشویم. هر سرگذشتی هم که صادقانه روایت شده باشد، قطعا پر از درد و رنج و تنهایی و تردید است.
جالی کار هاروی این است که این تنهایی و این حس یاْس را به بیرون اصطلاحا "تف" میکند. قلم را برمیدارد و همه این عدم رضایت را روی کاغذ "تف" میکند. حتی طراحی هم نمیداند. با چشم چشم دو ابرو و خطوط کودکانه افراد را میکشد. اما آنچه میخواهد را مینویسد. رفیق شفیقش رابرت بلام هم این موارد را تبدیل به تصاویر وزینی میکند.
باشد تا ما هم آدم بهتری شویم و نارضایتیهایمان را به نحو درستی به بیرون "تف" کنیم.