فیلم پنجم: درباره اشمیت - About Schmidt
فیلم پنجم: درباره اشمیت - About Schmidt
خلاصه داستان
وارن اشمیت یک فرد میان سال است که اخیرا بازنشسته شده است. او مدتها به عنوان یکی از مدیران شرکت بیمه Woodmen در شهر اوماها واقع در ایالت نبراسکای آمریکا فعالیت کرده و در طی سالیان، تمام زندگی خود را وقف خانواده و کار کرده است. به همین سبب نیز، ماندن در خانه و کنار آمدن با این شرایط جدید نیز برای او دشوار است. حتی برای او دیدن بیاحترامی فرد تازه استخدامشده به جای او، ناراحتکننده است. یک روز به طور اتفاقی با یک تبلیغ برای سرپرستی دختران و پسران خردسال در آفریقا مواجه میشود. تصمیم میگیرد که یک پسربچه به نام اندوگو را سرپرستی کند و این سبب میشود که اشمیت برای او نامههایی بنویسد و از زندگی و سرگذشت خودش برای اندوگو تعریف کند. در این میان، همسر وی هم بر اثر لختهشدن خون فوت میکند. مراسم ختم همسر فرصتی میشود که اشمیت دختر جوان خود جینی را پس از مدتها دوری از خانه ببیند و دوستپسر وی - رندال - را ملاقات کند، کسی که مورد تایید اشمیت نیست. و از قضا جینی و رندال در حال تدارک مقدمات ازدواج هستند.
اشمیت به سبب وضعیت جدید خود بسیار کلافه و افسرده میشود و از رسیدگی به امور خانه سرباز میزند. حتی یک بار که در حال بررسی وسائل به جا مانده از همسر فقید خود است، نامههای عاشقانهای که یکی از دوستانش برای همسرش نوشته بود را میبیند و موجب دلشکستگی اشمیت میشود.
اشمیت برای تغییر این وضعیت تصمیم میگیرد به دیدار دخترش برود تا شاید بتواند دخترش را از این ازدواج منصرف کند. اما دخترش استقبال گرمی از آمدن پدر نمیکند. علیرغم مخالفت جینی، اشمیت تصمیم میگیرد با ماشین RV خود یک سفر جادهای شروع کند به دیدار جینی برود. وی در طی مسیر به گذشته فکر میکند. حتی در میانه راه به شهر دوران کودکی خود میرود و میفهمد که خانه کودکیاش از بین رفته و به جای آن یک مغازه فروش اتوموبیل ساختهاند. در میانه راه تصمیم میگیرد به استراحت میکند و در یک محل مخصوص کمپینگ مستقر میشود. در آنجا با یک زوج خوشبرخورد ارتباط برقرار میکند و آنان وی را برای شام دعوت میکنند. در میانه صحبت، مرد برای کاری به بیرون میرود. اشمیت با زن صحبت میکند و در میانه صحبت احساس نزدیکی به زن میکند و سعی میکند تا او را ببوسد. زن بسیار ناراحت شده و اشمیت فرار میکند. پس از این اتفاق، در میان جنگل جایی را پیدا میکند و زیر ستارگان به یاد همسر فقید خود مینشیند و او را میبخشد.
درنهایت اشمیت به شهر دخترش میرسد و این مورد فرصتی میشود برای آشنایی با خانواده رندال. اکنون اشمیت هم از رندال متنفر است و هم از خانواده او. در یک موقعیت که اشمیت فرصتی برای صحبت خصوصی با جینی پیدا میکند، از دلائل مخالفتش با این ازدواج میگوید. اما جینی به ازدواج مصر است و به پدر میگوید که تا الان هیچ اشتیاقی به آنچه در زندگی وی میگذشته نشان نداده و اینکه چه شده که الان انقدر اهمیت میدهد و نگران است. علیرغم مخالفت اشمیت، مراسم ازدواج برگزار میشود و اشمیت سعی میکند رفتار موجهی در آن مراسم داشته باشد.
پس از بازگشت به خانه، اشمیت یک نامه از اندوگو دریافت میکند. در نامه نوشته شده که اندوگو توان خواندن ندارد، اما یک راهبه تاکنون نامههای اشمیت را برای اندوگو میخوانده و اینکه اندوگو خیلی از این نامهها خوشحال میشده.
اشک در چشمان اشمیت جمع میشود. گویی زندگیاش بیهوده نبوده
وقتی پیرامون اشمیت را دیدیم، چه دیدیم و اصلا چه گفت؟
۱. زندگی دیگران یا فهمیدن غاز بودن مرغ همسایه
همواره بوده و هست این قضیه که از دیگران هیچ نمیدانیم، اما دشواریها و یاس زندگی خود را در جایگاه اول سینمای زندگی خود تجربه میکنیم. دیگران اغلب نمیگویند که چه برسرشان آمده و در چه حالی هستند. حتی اگر بگویند هم کافی نیست. همان قدری که از دیگران میدانیم، قدری بیچارگی گزینششده به همراه موفقیتهای گذشته و امروزشان است. حتی اگر بخواهیم هم هرگز نمیتوانیم بگوییم دقیق کسی را شناختهایم. ممکن است کسی بگوید که "شناخت" از کسی دست یافته. اما آن وقت بهتر است بپرسیم مراد او از "شناخت" چیست و چه بوده. لب کلام اینکه شناخت مطلق محال است و ما همواره دادههایی گذشته از فیلتر باورهای فرد را دریافت کردهایم.
در امتداد صحبت بالا، از آنجا که اغلب از موفقیتهای دیگران باخبر میشویم، پس برآیند ذهنیمان ممکن است برود به این سو که "دیگران موفقند"، "دیگران خوشحالند و خندانند". اما من در جایی که هستم از یاسها و ناامیدیهای خودم باخبر هستم. کسی از کلافگی و سردرد من خبر ندارد و نمیداند که مثلا نگران پدر و مادر سالخوردهام هستم و فکر میکنم که اگر روزی یکی از آنان فوت کند چگونه با این پدیده مواجه میشوم. و به عنوان نگارنده مقاله باید بگویم که، افراد گاهی به سان یک برند خود را "مارکت" میکنند. و به دید من، اصلا انسانی نیست. اصالتی ندارد. اگر کسی فقط از خوشی و موفقیت میگوید و به اشتراک میگذارد به دید من از مسیر اصالت مدتهاست که به سمت دیگری رفته. چراکه اگر به رنج هستی معترف نیستی، داری چیزی را پنهان میکنی. و از شجاعت و روشنضمیری بدور است که کسی چنین کوششی برای پنهانکردن تکههای صیقلنخورده وجودش انجام دهد. گرچه، صحبت من این نیست که ناله باید کرد. خیر. اصلا. اما باید به درستی و طریقی صحیح، به ناتوانی و ضعف و یاس و ناامیدی و رنج معترف بود. به اندازهای که به ویژگی صداقت و اصالت ما اضافه کند، نه اینکه در هنگام مصاحبت و معاشرت دیگران حسی از ناله و فغان ایجاد کند.
اتفاقا وارن اشمیت فیلم هم شرایطی دارد که ازقضا انگار دیگر نمیتواند به آینده نگاه کند. اول بازنشسته میشود و میفهمد که "دورهاش گذشته". دیگر اینکه همسرش میمیرد. و آن هم نه یک مرگ حماسی و باشکوه. یک روز میآید خانه و میبیند که افتاده زمین. همین. خبری از دیدن بستگان پای بالین و بیمارستان و اینها نیست. اشمیت عملا چشماندازی ندارد. خبری نیست کلا. حتی برای مدتی دلیلی برای بیرون رفتن از خانه پیدا نمیکند. چیزی آن بیرون نیست. و تنها چیزهایی که اشمیت را در ادامه قصه از خانه بیرون میکشند، روابط گذشته هستند. حال چه این روابط مربوط به فرزند او باشد چه یک دوست قدیمی یا حس دلتنگی برای کار و منزلت گذشته.
دیدن بیپرده زندگی دیگران پدیده گرانبهایی است که در زندگی روزمره از آن به راحتی بهرهمند نمیشویم. ما نمیدانیم در ذهن دیگری چه میگذرد. زبان و فلان و بهمان برای ارتباط فراوان هست و داریم. اما کافی نیست. همچنان نمیدانیم چه میگذرد. همچنان در مه هستیم. همچنان مبهم است فضا.
این معجزه هنر به طور عام و ادبیات و سینما و مواردی از این دست به طور خاص است که به من این امکان را میدهد تا بتوانم ذهنیت دیگری را تجربه کنم و او را بهتر بفهمم. چه اینکه در این مسیر بتوانم مقداری بنیادیتر و فلسفیتر در مورد هستی خودم فکر کنم و اطرافیانم را بهتر ببینم.
برای من لازم است تا تنهایی اشمیت را ببینم و درک کنم. برای من لازم است تا دلتنگی اشمیت برای دخترش را بفهمم. برای من لازم است تا ارزش به تنهایی دیدن آسمان شب و فکر کردن به زندگی خودم را تجربه کنم. همه اینها برای یک چیز: بهتر زیستن. و شاید، فلسفی زیستن.